حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
![]() تو می رفتی زیر بارش تند باران و من خود در حال بارشی دیگر بودم بارش اشک هایی که از هوای ابری چشمانم جاری بود چرا هیچ گاه روزگار نخواست با دل بی گناه ما راه بیاید؟! چرا هیچ گاه هیچ کس نخواست حال مارا درک کند؟! *** *** *** *** *** حالا به غیر از بوی عطر، گل رز سرخ و هوای بهاری باران هم که می بارد تمام خاطراتت را در ذهن کوچک و درگیر من زنده می شود تا شروع کند به آب کردن روح و روانم ((تنهایی)) ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |